مآ بنده یـــ خوشتیپِـــ خدآییمـــ...

سلام
همراهای عزیز خوش اومدین...
پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان خیلی بهم کمک میکنه.
پس لطفا نظر یادتون نره

یا اَیُّهَاالنَّبیُّ قُل لِاَزواجِکَ وَ بَناتِکَ...
ای پیامبر، به همسران و دخترانت و به زنان مؤمنین بگو که جلباب های( روسری ها) خویش را به خود نزدیک سازند، این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیت و آزار قرار نگیرند، بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

نویسندگان
لوگوی دوستان
ملازمان حرم 313
چهارشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۳۷ ب.ظ

خاطره ای زیبا ازتاثیرتلاوت قرآن...حتما بخوونید.

زنگ اول،ساعت قرآن

بچه ها اصرار کردند:"خانم توروخدا شما قرآن بخوونید"

"من؟! نه...شما باید بخونید تا یادبگیرید..."

"نه...خانم...تورو خدا....شما بخوونید..."

"خانم...شما قرآن می خوونید ما احساس خوبی بهمون دست می ده..."

"خانم تورو خدا..."

اصرار بچه ها باعث شد شروع به خواندن قرآن کنم.

قرآن که تموم شد...سرم را بلند کردم ...بچه ها را درحال گریه کردن دیدم....

یکی با مقنعه ی سفیدش جلوی صورتش را گرفته بود...

یکی با دستان کوچکش اشک چشمش را پاک می کرد...

یکی قطره های اشکش روی قران می چکید...و بعضی ها سرشان را روی میز گذاشته بودند و گریه میکردند...

نمی دانستم چه اتفاقی افتاده...شوکه شده بودم...صحنه ی عجیبی والبته زیبایی بود... 

اشک در چشمانم جمع شد...

خدایا من بنده ی حقیر تو ام...من که کاری نکردم...هرچه کردی تو کردی با دل پاک این بچه ها ...

نمی دانید چه حس زیبایی و چه فضای زیبایی در کلاس بوجود آمده بود...

بغضم رافروخوردم و گفتم بچه ها ...چی شد؟

ازجایم بلند شدم سر تک تکشان را دست کشیدم...خیلی خودم را کنترل کردم گریه ام نگیرد و گفتم:

حالا که اینقدر قشنگ دلاتون آماده شده همه چشمهاتون رو ببندید و دعا کنید....

همه چشماشونو بستن و شروع کردن به دعا کردن...

"بچه ها سلامتی امام زمان روحی له فداه و ظهورشون و یادتون نره..."

"بچه ها سلامتی رهبرعزیزمون..."

"بچه ها نابودی دشمنان اسلام و دشمنان کشور عزیزمون..."

"بچه ها واسه مامان و باباها،آبجی و داداش ها، پدربزرگ و مادربزرگ هاتون هم دعاکنید"

"واسه شفای بچه های مریضی که روی تخت بیمارستانن..."

"بچه ها واسه خودتون و من هم دعاکنید..."

"بچه ها دعا کنید خدای مهربون هممون رو هدایت کنه به راه راست و درست..."

"بچه ها دعا کنید هممون عاقبت بخیر بشیم و روز قیامت خدا و پیامبرمون ازمون راضی باشه..."

بچه ها چشاشون و بسته بودن و دعا می کردن و اشک می ریختن...

من فکر می کنم اون لحظه کلاس پر شده بود از فرشته هایی که قرار بود دعاهای اون ها رو به آسمون ببرن...

 

زنگ دوم،ساعت نقاشی

"بچه ها دفتر نقاشی ها روی میز"

"خانم بازم قرآن بخونیم..."

اصرار بچه ها...

"کیا می گن نقاشی؟"

کسی دستش رو بلند نکرد.

"کیا می گن قرآن؟"

همه دستاشون و بلند کردن...

التماس دعا


خاطره ای از آرام خانم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۱۲
دختری از تبارِ غرور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">