مآ بنده یـــ خوشتیپِـــ خدآییمـــ...

مآ بنده یـــ خوشتیپِـــ خدآییمـــ...

یا اَیُّهَاالنَّبیُّ قُل لِاَزواجِکَ وَ بَناتِکَ...
ای پیامبر، به همسران و دخترانت و به زنان مؤمنین بگو که جلباب های( روسری ها) خویش را به خود نزدیک سازند، این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیت و آزار قرار نگیرند، بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

لوگوی دوستان
ملازمان حرم 313

شیــــطان نیستم ...

فرشتــــــه هم نیستم...

  خـــــــدا هم نیستم ...
فقط یک دخـتــــــــــــــــرم ...

از نوع ساده اش ...
حـــوا گونه فکر میکنم ...

نه سیب خورده ام نه گنـــــدم ....
ولی در سحرگاه یک روز بهـــــــاری مرا از بهشت به دنیــای زمینــــــــــی آورده اند ...                     

همین ...

دختری از تبارِ غرور

حجابــــ

احترام به حرمت های الهی ست

و

چادر – حجاب برتر -

بله ی بلند من است به یکتا معشوق عالم، به خدای مهربانم...
 

کمی فکر کن …

تو با بی حجابی به چه کسی بله می گویی؟

دختری از تبارِ غرور

یه جایی خوندم که:

در یکی از جلسات درس، مرحوم«استاد بلادی» مطلبی را بیان کردند که تا مدت ها ذهن مرا به خود مشغول کرده بود! ایشان فرمودند یکی از بستگانم که چند سال برای تحصیل، در فرانسه اقامت داشت، در مراجعتش نقل کرد که:

در پاریس خانه ای کرایه کرده بودم و سگی را برای پاسبانی نگاه داشته بودم. وقتی روزها به کلاس درس می رفتم، در خانه را می بستم و سگ کنار در می خوابید تا شب هنگام که برگردم...

دختری از تبارِ غرور

من خودم را دوست دارم . چون برگی میان بزم آب یا چون قاصدکی میان رقص باد شاید هم بسان همین نوشته باشم روی تن نرم کویر زیر درخشش الماسی آفتاب...

و عشق من در وجوده من معنا میشود...

عشـق من یعنی معنایی در خــــــــــودم.

دختری از تبارِ غرور


نفس تبهکار 


کار مده نفس تبهکار را

در صف گل جا مده این خار را

کشته نکودار که موش هوی

خورده بسی خوشه و خروار را

چرخ و زمین بنده تدبیر توست

بنده مشو درهم و دینار را

همسر پرهیز نگردد طمع

با هنر امباز مکن عار را

چرخ یکی دفتر کردارهاست

پیشه مکن بیهوده کردار را

دست هنر چید نه دست هوس

میوه این شاخ نگونسار را

روگهری جوی که وقت فروش

خیره کند مردم بازار را

در همه جا راه تو هموار نیست

مست مپوی این ره هموار را


دختری از تبارِ غرور

... و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود. می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند، و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند، و تا شامگاهان، همچنان روی بر او نگاه می دارد و با او می گردد. آنگاه تازه دانستیم که چرا به او می گویند « آفتابگردان»!

و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد «حقیقت» بود، آفتابگردان را نکو داشتیم، و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم، و نه حتی به آن توّهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم؛ بلکه تتنها به نشان آرزویی که در سویدان قلبمان روییدن گرفته بود، که:« ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم.»

و اگــر غــیـر از ایــن بــود، او هــرگــز نـمــی پـذیــرفـت!

دختری از تبارِ غرور
در آخرین سفر حج پیامبر اسلام(ص) که به حج وداع معروف شده، تعداد زیادی از مسلمان ها ایشان را همراهی می کردند و طبیعتاً از فرصت به وجود آمده برای پرسش سؤال هایشان از آن حضرت(ص) بهره می بردند. در این بین یکی از زنهای مسلمان خدمت ایشان رفت تا مطلبی از ایشان بپرسد. در همین حال یکی از یاران پیامبر(ص) به نام فضل بن عباس پشت سر ایشان نشسته بود...
دختری از تبارِ غرور

عمر من هم پاییزی دارد …

وقتی همــه ی رنگ هایم را از دست می دهم …

حال که به اختیار طبیعت پاییزی در راه است چرا بهار روحم را نابود کنم …

حجاب من دست درازی به روحم را محدود می کند…

و بهاری ابدی برایم بـه ارمغان می آورد …

دختری از تبارِ غرور
وقتــی می‌پرســند :

نمــی‌ پزیــد در ایــن “گــرما”؟!

یــک لبخـــند بــزن

و بــگو : ســرگرم عشــقبــازی که باشــی و در اشــتیاق خاکــستر شدن،

این گرما که “شــوخی کوچــکی” بیش نیـــست!

و بعــد دقیــق شو در چــهرشان، تا خـوب بـبینـی که چــطور می‌شود با یک “چــادر”،

تمــام ِ معـــادلات عقلانــی‌شـان را در لحـــظه‌ای بر هــم زد...

دختری از تبارِ غرور




رویا ی روزانه ام را

به خواب شبانه پیوند می زنم

تا آرزوی فردایم را بسازم

ماه را به ستاره

ستاره را به خورشید

و

خورشید را به زندگی وصله می زنم

تا افسانه ای بسازم به وسعت

رویـــــــــا...






دختری از تبارِ غرور